تبليغاتX
Maryam
                                                                                                                                      
 
"گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست. گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود ، چون کوه یادگاری جاودانه، بر طراز بی بقای خاک.  
 
وضعیت من در یاهو مسنجر
 ________________

.
my friends!

دوستای من
بهزاد پسر خیلی خیلی تنها

مریم دوست داشتنی...
اندیشکده
امید....
لادن - خانوم گل
امیر.
قاصدک
بهاره
جواد - وبلاگ شهر کرد
اسكيزوفرن
وحيد
دوستت دارم
باران

تعداد بازدید کننده ها
 

!!!   

 

 

گاهی اوهات یه لحظاتی پیش می یاد که فکر می کنی از تو بدبختر هم مگه پیدا میشه؟یا اینکه مگه بدتر از این هم میشه؟اصلا چرا همه ی اتفاقات بد با هم می افتن؟شاید برای اینه که یکدفعه کمرت خم بشه!

دچار مرگ و درد تدریحی نشی !باز جای شکرش باقیه!!!!

خوب باید چیکار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهاااااا مثل انسان های خیلییی عاقل باید خندیییییید!!!!!!!!

 

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
!!!   

 

 

هیچ چیز دوباره اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خواهیم رفت.

 حتی اگر کودن ترین شاگرد مدرسه ی دنیا می بودیم

هیچ زمستان یا تابستانی را تکرار نمی کردیم.

هیچ روزی تکرار نمی شود

دو شب شبیه هم نیست

دو بوسه یکی نیستند

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
!!!   

 

 

زیاد از تو دور نیستم ... در حوالی همین پنجره های نیمه باز ... کنار ندانستن های تو از من ... قفسی می سازم ... برای آرزوهای کاغذی ام... برای عادتهای بی تو زنده نبودن... به طعم خاک های جان گرفته از نم نم ابرها... قصه های همین امروز را می گویم... خلوت دیوار کاهگلی همسایه... لبریز یادگاری های خاطره... دلم ریخت ... آواره شد... وقتی پرسیدی نام مرا از کجا می دانی ؟ ومنه خیس مهربانی شرم ... به دروغ بهانه آوردم... به چیدن گل پونه های مشام باغچه همسایه ... که نگفتم نام تو را از عشق آموخته ام ... و کسی اینجا ... پای درختهای صنوبر انتظار... قلبی جا گذاشته است ... سرشار ترانه ی تپیدن... در بهت قصه های همین امروز... و من می دانم رازی را ... که خدا بهار را از شمیم گیسوان تو آفرید... و من زیاد از تو دور نیستم...

 

 

نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
!!!   

 

 

دیگر حتی فرصتی برایم باقی نمانده است.

وگرنه چشمانم را می بستم

وبه آوازی گوش می دادم

که در آن دلی می خواند:

من تو را،

او را،

کسی را دوست می دارم.

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
آوار رنگ   

 

 

 

 هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
!!!   
 

 

حالم از همه چیز  به هم میخوره

از این دنیا از تمام آدمهاش از همه چیز ...

اگه واقعا خدا لعنت میکنه پس لعنت خدا به دنیاش به من به لحظه هام به روزگار به خوبی به بدی به زشتی به زیبایی

 

نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
چیزی گم کرده ام    

 

 

چیزی گم کرده ام ...! پشت این ثانیه های نمور ... مدهوش آسمانی ترین بوسه ی سپیدار ... شاعر طبع لطیف باران ... چیزی گم کرده ام ...! پس تکرار حیرت سبز درختان انگور ... پیچیده در گیسوان نرگسی های معطر لبخند ... حوالی عطر خاک و آب و بوی سوخته ی خاطره ... می چکد امروز نام تو از بال کبوتر .. بیشتر از هر صفتی مبهوت تماشای چشمان آشکار توام... چیزی گم کرده ام شبیه خاطره ... منظور سرخ غروب... تیغ کند فاصله ها... ارزن های پاشیده برای گنجشکهای چنار... دلم می تپد برای حاشیه ی رنگ های ارغوانی پلک تو... چیزی گم کرده ام شبیه تو... تو که سرشاری از شکوفه های طلوع...

 

 

نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
...   

 

 

اي مهربانتر از من،

- با من .

در دستهاي تو،

آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟

كز من دريغ كردي .

 

تنها تويي،

مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسيم سرد سحر،

- مثل سحر آب

آواز مهرباني تو با من،

در كوچه باغهاي محبت،

مثل شكوفه هاي سپيد سيب،

ايثار سادگي ست .

 

افسوس !

آيا چه كس تو را،

از مهربان شدن با من،

مايوس مي كند ؟

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
سلام فاحشه   

 

 

 

سلام فاحشه

تعجب کردی!؟...

 میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است!

 اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان!

چه گناه کبیره ای…!

میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام

راستی روسپی!

از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردواز یک تن نیست؟

مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است؟!

بفروش ! تنت را حراج کن…

 من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن

 

 

نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
مرا ببخش    

 

 

مرا ببخش ...

ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟

می شود یک روز که باران می بارد ،

در قهوه خانه یی سبز چای سرخ نوشید

و به کسی اندیشید که با موهای پریشان

و چشم های سیاه ِ ریز ،

یا پیراهن ِ قهوه یی در کتاب ِ هنر آشپزی

به دنبال ِ ردِپایی از خرس ِ نیستی می گردد !

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید !

گوش کن !

 

 

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد !

اما به جای آن ،

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم !

گوش کن :

یکی بود ، یکی نبود !

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه ،

به جای خواندن ِ آواز ِ ماه خواهر من است ،

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن ،

به جای پختن کلوچه ی شیرین ،

ساده و اخمو ،

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند !

یا می توانم قصه ی نقاش ِ چاقی را برایت تعریف کنم ،

که سی ُ یک روز ِ تمام برای نقاشی از چهره ی طلایی ِ خورشید ،

چشم به آخرین نقطه

در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت !

غروب ها به دنبال طلوع می گشت !

صدای شیون در اوج است !

می شنوی ؟

 

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
با من بگو تا کیستی؟   
 

 

 

با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو ، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو ، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من ، جانا چه می خواهی؟ بگو

گیرم نمی گیری دگر ، ز آشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی ، از درد من آگه نیی
ولله نیی ، بالله نیی ، از دردم آگاهی؟ بگو

در خلوت من سر زده ، یک ره درآ ، ساغر زده
آخر نگویی سر زده ، از من چه کوتاهی؟ بگو

من عاشق تنهایی ام ، سر گشته شیدایی ام
دیوانه رسوایی ام ، تو هر چه می خواهی بگو…

 


 

نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
من گم شدم   

 

 

 

 

اه خسته شدم ...خسته شدم از بس دنبالش گشتم و پیداش نکردم  از بس براش به این در و اون در زدم دیگه دارم ازش نا امید میشم چقدر براش زاری کردم  برایه پیدا کردنش ولی چه فایده هر روز ازش دورتر می شم و سرگردونتر ...............................................احساس می کنم باید بی خیالش بشم ..........................ولی مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
بی تو بهار را هم قبول ندارم   
 

 

 

 

 

 

به من نگو بهار زیباترین فصل طبیعت است، که نیازی به گفتگو نیست چون می بینمش و زیبای اش را با تمام وجود

 

حس می کنم!

 

به من نگو بهار فصل نو شدن و تازگی ست و همه هستی این نو شدن را با جان دل می پذیرند . چون زمستان خودش

 

وقتی داشت می رفت خبر آمدن بهار را به من داد.

 

به من نگو که بهار یعنی تولدی تازه که همین چند ساعت پیش اولین بنفشه باغچه با تولد خود این خبر را به من داد.

 

من همه تازگی و زیبایی بهار را می بینم و با تمام وجود حس می کنم ولی هیچکدامشان را قبول ندارم، چرا که همه این

 

 تازگیها وقتی تو در بینشان نباشی، دیگر تازه نیستند .

 

وقتی تو نباشی تازگی دیگر تازه نیست.

 

وقتی تو نباشی من نمی توانم بهار را قبول داشته باشم، چرا که بهار با بودن تو زیبا و خواستنی می شود.

 

بیا و از آغاز بهار در جان من ریشه بزن و تا آخرین زمستان عمرم با من بمان!

 

بیا و اجازه بده تا با بودن تو، بهار را قبول داشته باشم.

 

 

نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
افسانه تلخ   

 

 

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

نه پيغامي نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهي زني دامن كشان رفت

پريشان مرغ ره گم كرده اي بود

كه زار و خسته سوي آشيان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند اين بيگانه مردم

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمي خيره شد شايد بيايد

نهانگاه اميد و آرزو را

دريغا, آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزي نگفتند

در او جز جلوه ظاهر نديدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

شبي در دامني افتاد و ناليد

مرو! بگذار در اين واپسين دم

ز ديدارت دلم سيراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل ديوانه اش را

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟ . . . او شبنم پاكيزه اي بود

كه در دام گل خورشيد افتاد

سحرگاهي چو خورشيدش برآمد

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

به جامي بادة شورافكني بود

كه در عشق لباني تشنه مي سوخت

چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي

به قلب جام از شادي مي افروخت

 

شبي ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزاني هوس ريخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟

 

كنون, اين او و اين خاموشي سرد

نه پيغامي, نه پيك آشنائي

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

نه آهنگ پر از موج صدائي

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط مریم this
---
!!!   

 

شده تا حالا  منتظر یه اتفاق خاص تویه زندگیتون باشید؟که هیچ تلاشی وهیچ کاری برای تحققش نتونید انجام بدید؟؟فقط می تونید از خدا روزی ۱۰۰۰ بار درخواست کنید و برای جوابش صبر!وجوابی نشنوید!کاش میشد خدا رو دعوتش کنم و چشم تو چشم باهاش صحبت کنم.!گاهی اوقات عصبانی میشم داد و بیداد راه میندازم که اخه کجایی ؟مگه صدامو نمی شنوی ؟دیگه چقدر باید صبر کنم؟ التماستو کنم ؟خسته شدم !اصلا هستی یا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!میدونم هستی شاید از دستم عصبانیی یا نمی دونم شاید دوسم نداری!ولی جون این مریم نه نگو! یه کاری کن بشه دیگه !قول می دم بت قول میدم که ...خودت میدونی...

من منتظرم ..................................................................................................

 

نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط مریم this
---
 


صفحه اول   •  
آرشیو وبلاگ   •  
سایت شخصی   •  
ارتباط با من   •  
پیوند ها   •