من خودم مریم
روزگار غریبیست نازنین
زيبا ترين دريا هنوززندگي نكرده ايم چون سیب رسیده ای رها شده در رویا با رود می روم کاش شاخه ای که از آب میگیرم دست تو باشد دیدار اول پایانِ قصه بود باقیش هرچه هست - هرچه بود ادامهی راهیست که رفتهایم - که میرویم... مقصد؟ هرچه پیش آید خوش آید! نرسیدن! تمام نشدن!... من می روم وتو تمام سال های بودنت رابه من فکرمی کنی!" هرروز درخیابان های شلوغ میان بوق های مکرر پرده ی سکوت راپاره می کنی. درخلوت اما، تابرایت ازعشق می گویم انگشت برلب می گذاری که: هیس س س! مادر گفته بود رقص حرام است؛ نیاموختم اما حالا هرشب با وُدکا و خیالِ تو میرقصم. ببین چه حرام در حرامی ساختهای از من! به فکر آدمهای تنها و تنهایی آدمها نبود!! زن که باشی
آنست كه هنوز نرفته ايم
زيباترين كودك
هنوز بزرگ نشده است
زيباترين روزهايمان
آنست كه
و زيباترين كلامي كه
مي خواستم بگويمت
كلامِي است كه نگفته ام هنوز
دربارهات قضاوت میکنند؛
در بارهی لبخندت
که بیریا نثار هر احمقی کردی
دربارهی زیباییات
............که دست خودت نبوده و نیست
دربارهی تارهای مویت
که بیخیال از نگاه شکآلودهی احمقها
از روسری بیرون ریختهاند
دربارهی روحت، جسمت
دربارهی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت میکنند
تو نترس و زن بمان
احمقها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانههای شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما میشوی
| Design By : mihanfa.ir |

